تبليغاتX
کلبـــــــــــــــــــــه آرزوهــــــا

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد کسي گريه نکند چون کسي دوستش نداشت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:58 توسط اهورا |

براي نازنينم

 

 

سرم در ضيافت زانويم
يا زانويم در ميان بازویم؟
جا خوش كرده است
                                          نمي دانم..
                                             فقط مي دانم
                                                      در غمت،
                                                          مچاله اي بيش نيستم
تمام پيكرم
در آتش دوريت ميسوزد
و هيمه اش
خاطرات ديروز توست
                                           روزي كه بيايي
                                               خاكسترم را به كدام سمت
                                                                 به باد خواهي داد؟
 

 

      

آغاز، زمانی بود که از آتش عشق گرم شدم

زمانی که بالاتر از آسمان هفتم بودم

زمانی که نیلوفران به پاکی عشقم حسودیشان می شد!!

زمانی که رها شدم از بلندای سکوت

تا عمق چشمان تو

زمانی نگذشت...

مثل افتادن از آسمان هفتم!

پس چرا اعجاز عشق یاریم نکرد؟

بگذریم...!

به یاد تو که می افتم بی اختیار

قلبم می سوزد، گلویم نیز

و بي صدا، تر می شوم!

شاید هم بی صداتر می شوم!

بی صداتر از این چیزی که راه گلویم را بسته است

آري...

آغاز اینچنین بود

و اکنون ... راهی تا پایان نمانده است

         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدايا كمكم كن ‘ اگه بي نازنين شدم يه لحظه زنده نمونم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:42 توسط اهورا |

.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

 

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

 

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

 

خدا گفت : چه ميبيني ؟

 

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده اي بدين سان و عده اي ...

 

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

 

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

 

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

 

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .

 

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان.

 

 

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:16 توسط اهورا |

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب .

من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم!

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:8 توسط اهورا |

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم

آنهنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می ریختم

اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی تو را وقتی از آنجا می گذشتی در خود داشته باشد

که مرهمی باشد برای دلم

بیا و از کنار پنجره ی دلم عبور کن

تویی که در ذهن خسته ی من همیشه بهاری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 8:17 توسط اهورا |

به تو فکر می کنم...

به تـــــو فكر ميكنم مثل دردي در گلـــــو كه به كلام نمي آيد ...

قلم خسته ام اندوه مرا بروي كاغذ مي ريز

د در حالي كه آهسته آهسته قلبــــم را ميخورد ...

در تغيير و تبديل سالها رنگي نيست

و نه هيچ زيبايي پايدار در اين جهان براي من ...

به كلمات كوچك بدل ميشوم تا تــــو مرا تلفــظ كني...

و ايـن تنها كاري ست كه از دستان ســــرد و خستــــه ام بر مي آيد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 8:12 توسط اهورا |

من همان انگشت بودم

 

تو همان دست

 

که بین من و بازوی زندگی بود

 

و مرا به باقی بودنم می بست...

 

وقتی رفتی از خودم پرسیدم:

 

زور بازو بود که دست را شکست،یا حسادت یک انگشت کوچک...

 

که من چه بند بند بودم و تو چقدر یکدست!!!

 

می خواهم شعری را به خاطر آورم ...

 

شعری ...متنی ...تصویری را...

 

 که نه...

 

نتی ...آوازی ...هجائی را...

 

 که نه...

 

...

هر آنچه مرا به یادم آورد

 

نه اینکه هستم

 

آنکه بودم!

 

من در اندیشه و با خیال دوباره یافتنت اینجا منتظر ایستاده ام ...نه اینکه هستی ...

 

آنکه بودی!

 

در این میان چیزی سخت فراموش شد

 

باید که عاشق باشیم و گرنه به هر چشم که در ما بنگرند پریشان حالی بیش نیستیم...

 

ساده تر بگویم.

 

گم شده ای!

 

گم شده ام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:1 توسط اهورا |

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ماای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرسای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوشای جویبار راستی از جوی یار ماستیای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ​هاای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجاپیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفیبر سینه​ها سیناستی بر جان​هایی جان فزاماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 4:59 توسط اهورا |

 

      

            

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست !
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايی نکنيم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:15 توسط اهورا |

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:17 توسط اهورا |